La Force exécutive
Territoires palestiniens, Bande de Gaza


مجتبي لطفي به اتهام "نشر اكاذيب و فعاليت عليه نظام" به سه سال و ده ماه حبس، محكوم شد

با تأييد حكم صادره از سوي دادگاه ويژه روحانيت براي مجتبي لطفي؛ روزنامه‌‏نگار قم، وي شنبه هفته گذشته روانه زندان شد. به گزارش "ايلنا"، مجتبي لطفي به اتهام "نشر اكاذيب و فعاليت عليه نظام" و "افشاي اسرار نظام"، توسط قاضي سليمي به تحمل سه سال و ده ماه زندان، محكوم شده است. اين عضو تحريريه و سرپرست روزنامه‌‏هاي توقيف شده "خرداد" و "فتح" و عضو شوراي سردبيري هفته نامه توقيف شده "آوا" و سايت تعطيل شده "نقشينه" در ابتداي سال جاري به مدت دو ماه نيم بازداشت شده بود. گفتني است؛ هفته گذشته جمعي از روزنامه نگاران قم با حضور در منزل وي با خانواده و فرزندان وي ديدار و گفت‌‏وگو كردند.


اینجا مملکت قم است، این صدای زهوار در رفته ماست

نامه ای برای شیخ مجتبی لطفی به مقصد زندان لنگرود قم

من از نهایت شب حرف می زنم

از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به انتهای کوچه خوشبخت بنگرم

«فروغ فرخزاد»

آخر هفته پیش بود. 5/11 شب. احتمالا چهارشنبه بود. یکی از دوستان خبرداد. باور نکردم. می گفتند خبرت کرده بودند اما زمانش معلوم نبود. می گفتند وقتی زمانش معلوم شد فقط چند ساعت وقت داشتی. اینقدر هول بودی بروی که ما را خبر نکردی.

رفتم روی اینترنت بدنبال خبری از تو می گشتم، هیچ خبری نبود. هی.... شیخ مجتبی که چه مظلومانه و بی سر و صدا رفتی. می خواستم چیزی بنویسم دل و دماغی نبود...

نصف شب بود که رفتم بیرون. پنج، شش سانتی برف اومده بود. همه جا سفید بود، سفید بی ریا، سفید بی کینه، سفیدی که سیاهی زغال را هم می پوشاند. سیگار رو آتش زدم و تو سرمایی که مغز استخوان آدم هم قلوس قلوس می کرد به خس خس سینه خرابت فکر می کردم که نتیجه تاثیر گاز خردل و اعصاب بود و انقدر خراب بود که حتی نمی توانستی یک نخ سیگار با ما بکشی...

هی...... شیخ مجتبی هنوز داشتم با خودم کنار می اومدم که مگه می شه کسی نزدیک 4 سال زندان برود و کسی را خبر نکند؟ یاد سخن همسرت می افتم که می گفت راضی نبودی خبر رفتنت را کسی بفهمد، گفته بودی برای رضای خدا فعالیت کردی و لزومی به انعکاس آن نمی بینی اما چرا می خواهی تاریخ را از روایت صحیح وقایع محروم کنی؟ گفته بودی می خواهی به روحیه بچه ها لطمه نخورد....

هی ..... شیخ مجتبی، هر چه فکر می کنم اول بار کی و کجا با هم آشنا شدیم یادم نمی آید اما یاد اون شب می افتم که با اون هیلمن قراضه ات ما رو رسوندی و همه طول راه بحث بر سر این بود که چگونه می توان بهتر فعالیت کرد و تاثیرگذار بود و آخرش به این نتیجه رسیدیم که نمی گذارند و نمی شود...

هی..... شیخ مجتبی، تو خودت می دونی که فعالیت در مملکت قم چقدر سخته و تو که در این شهر فعالیت می کردی چقدر مظلوم بودی. تو خودت می دونی که اصلاحات و آزادی و آزادی بیان و آزادی اندیشه و امثال این حرفای قشنگ قشنگ اینجا همه اش در حد شعاره. می دونی که برخی کارگزاران دولت اصلاح طلب خاتمی و بعضی احزاب اصلاح طلب اینجا بر مرگ یک رسانه و دستگیری و محاکمه اصحاب قلم و اندیشه می رقصند و شادمانی می کنند. نمی دانم برایت تعریف کرده ام که انگار در قم فرمان قلع و قمع روزنامه نگاران را اداره ارشاد قم (اداره تابعه وزارت فرهنگ و ارشاد دولت) صادر می کند و این را معاون مطبوعاتی اداره ارشاد این شهر که عضو هیئت منصفه است و ذاتا ما را مجرم می داند با غرور تمام بیان کرد (این حداقل در مورد برخورد با خودم صادق است که اعتراف کردند از جانب اینان بوده) و استانداری قم هم به عنوان بالاترین ارگان دولتی در این استان (تابعه وزارت کشور) با اینان هم نواست و حتی حاضر نیست یک کاغذ پاره را که مربوط به خودم بود و می توانست در دادگاه به اخراج برخی اعضای غیر منصف هیئت منصفه (از نوع دولتی شان) منجر شود دریغ کرد تا یکی از مسئولین ارشد آن بعد از محکومیت، اظهار شادمانی کند و می فهمم که چرا نمی خواهی خبر زندان رفتنت منعکس شود تا دیگرانی اینجا به جیب خود نریزند و بر آن خوشحالی نکنند.

هی..... شیخ مجتبی، تو می دانی که روزنامه نویس اینجا چقدر مظلوم است یادم می آید بچه های وبلاگ نویس اینجا را گرفته بودند می شنیدم که همین اصلاح طلب ها و برخی همین احزاب دوم خردادی چه اتهاماتی می زدند به آنها قبل از اینکه چیزی از جانب دادگاه بیان شود. می دانی چگونه با آنها رفتار می کردند بعضی از همین ها؟ انقدر بعضی رفتارهاشون زشت بود که یکی از نشریات اصلاح طلب قم به خشم آمد و گفت بعضی اصلاح طلب ها و مسئولان دوم خردادی قم اینها را پس از آزادی که می بینند انگار آریل شارون اسرائیلی را دیده اند، رفتارشان اینگونه است.

هی.... شیخ مجتبی، یادم می آید یکی از این وبلاگ نویسان بازداشتی تهران شرح جریان بازجویی های جنسی را روی وبلاگش گذاشته بود. خنده ام گرفت که چقدر ساده است و چقدر دلش خوش است، می خواستم برایش پیغام بگذارم که بیا اینجا را ببین که برخی ادارات تابعه دولت خاتمی بازجویی جنسی می کنند، حداقل در یک جلسه دو نفره سه ساعته که همه جا از آن به بازجویی نام برده ام (در همین اداره ارشاد قم) لب (به ضم ل و تشدید ب) کلام معاون مطبوعاتی این اداره دولتی این بود که شما ها هدفتان از روزنامه نگاری تجاوز جنسی و برقراری ارتباط نامشروع است، تفکر شورتی را می بینی، این مال سه، چهار سال پیشه، خوب اصلاح طلبان و روشنفکرانش که اینها باشند از دیگران چه توقعی باید داشت. راستی یادت می آید که یکی از همکاران خانم ما بر اثرمسائلی که برایش بوجود آمد و حرف و حدیث هایی که برایش درست کردند تا خودکشی پیش رفت، آره یکی دو روز مانده به روز خبرنگار بود. بهترین هدیه ای که می شد به این قشر داد...

می دونی که اینجا جماعتی روزنامه نویسان اصلاح طلب را نجس می دانند و از گفتن آن در علن ابایی ندارند و حاضرند برای نیل به ثواب مقدمات پرونده سازی و برای آنان را به وجود بیاورند و یا هر کار دیگری بکنند. می دونی همه چیز اینجا انگار با جاهای دیگر فرق داره حتی قانونش. می دونی اینجا ما بعضی ها سر و کار داریم که مغز مورچه جویدن نمی دونم قراره آنها آگاه و اصلاح بشن یا ما دیوونه؟

هی.... شیخ مجتبی، یاد تعریفت از دادگاه و خاطرات بازداشت می افتم، تعریف می کردی که بخشی از اتهامات راجع به یادداشت هایت در اینترنت بود، می دونی مظلومانه محاکمه شدی، حتی وکیل نداشتی، دلم می خواست دادگاهت علنی بود و ما هم می توانستیم بیاییم دفاعیاتت را بشنویم.

شاید خودت می دونستی که هیچ وکیلی حاضر نیست به قم بیاید و پرونده های سیاسی را وکالت کند، اما همیشه آرزو می کردیم، می کنیم، و خواهیم کرد که در پرونده های سیاسی قضات محترم زحمت به خود بدهند و همه دفاعیات متهم را بشنوند و پرونده را هم بخوانند و بعد حکم دهند. امیدوارم برای تو اینگونه بوده باشد.

هی.... شیخ مجتبی، وقتی یاد سرفه هات می افتم، وقتی یاد حرف خودت می افتم که هفته های اول بازداشتت اوضاع سینه ات خراب شده بود به خاطر شرایط بازداشتگاه، اشک توی چشام جمع می شه. از خودم می پرسم که چرا باید شرایط به گونه ای رقم بخورد که یک جانباز شیمیایی با 5/2 سال سابقه رزمندگی را درست در ایام دهه پیروزی انقلاب که به دهه فجر معروف شده به زندان ببرند یعنی دو روز دیرتر نمی شد؟ و فکر می کنم که تو و امثال تو بودند که در مقابل دیکتاتور ایستادند، مقاومت کردند، دفاع کردند، و سلامت و زندگی خود را فدا کردند تا دست متجاوز دیکتاتور را از کشور کوتاه کنند، و چقدر مظلومی تو که دیکتاتور را راندی و پس از سال های جنگ و دفاع امروز برای دفاع از اندیشه ات به زندان می روی.

هی...... شیخ مجتبی، توی اتاق که می آیم توی آیینه نگاه می کنم، برف روی ریش هایم نشسته و آن را سفید کرده، شکل بابانوئل شدم، دلم می سوزه، نذر کرده بودی ریش های مرا کوتاه کنی یادت رفته، اینقدر دستپاچه رفتی که نذرت را هم ادا نکردی. منم نذر کردم تا نیایی بیرون آنها را نزنم، می دونی 3 سال و 10 ماه دیگر باید عده ای ریش های ما را تحمل کنند تا برگردی گرچه خودت می دونی کسانی که ریش های ما را تحمل نمی کنند چه توقعی داریم که اندیشه و روش ما را تحمل کنند.

هی... شیخ مجتبی، یاد شوخی هایت با اون لهجه اصفهانی ات می افتم. از چهار تا جمله پنج تاش ته مایه طنز داشت. یادم می آید وقتی آزاد شده بودی از حکم صادره برایت پرسیدم، خندیدی و با آن لهجه اصفهانی شیرینت گفتی: دو ماه (و با کمی مکث) کم از چهار سال.

هی.... شیخ مجتبی، یاد مظلومیتت می افتم که باید همه بعد از یک هفته خبر شوند. یاد اینکه وقتی همکارانت می خواستند خبر را منعکس کنند تعطیلات بود و خبرگزاری ها تعطیل و یاد اینکه وقتی خودم هم می خواستم خبر را کار کنم و عکس را بگذارم ناخوش شدم نشد تا حالا. فکر می کنم چقدر مظلومی که نمی شود یک مطلب حسابی هم برات بنویسیم، اما خوبی این مطلب بی سر و ته اینه که یادت می آید شرایط بیرون چه جوری است.

به نقل از وبلاگ حامد متقي طنين سکوت




با ما مکاتبه کنيد

ای ميل به گزارشگران بدون مرز- ايران

(JPEG)

راهنمايي عملي برای وبلاگ نويسان و وبنگاران معترض

Word - 293.5 kb
وبلاگ نویسی ناشناس
Word - 2.6 Mb
انتخاب شیوه گذر از فیلتر

گزارش ساليانه

اطلاعيه های مطبوعاتی

خبر، نظر، گفتگو

در باره گزارشگران بدون مرز

مطبوعات و روزنامه نگاران

اينترنت

Nouvelle brève

جايزه كميسيون ملي حقوق بشر فرانسه به عمادالدين باقي اعطا شد

انجمن صنفي روزنامه‌‏نگاران خواستار آزادي اكبر گنجي شد

نامه ی معصومه شفيعی به رئيس قوه قضاييه : چه اتفاقی برای گنجی افتاده است؟

نامه معصومه شفعيي به هاشمي شاهرودی